تسنیمتسنیم، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

امید دل مامان و بابا

عکسهای ماه سیزدهم

تو پست قبلی یه سری عکس گذاشتم، خیلی زیاد بودن!بقیه اش را تو این پست گذاشتم روز بعد از تولد ************* عاشق این کمک کردنهاشم()جارو میکشیدم بالش هارا برام جابه جا میکرد تو خونه **********************8 همچنان عشق دمپایی ************************* خیلیییییی این عکس را دوست دارم....سرت را گذاشته بودی رو پاهام... ***************** سمنوپزون: تسنیم و عصای باباحاجی ****سه چرخه سواری به سبک تسنیم ********************     ...
28 ارديبهشت 1392

سیزده ماه و یک هفته

گل خوشگل مامان، بالاخره دارم برات مینویسم. هرچند الان هم کلی کار رو سرم ریخته...امان از این اعتبار بخشی بیمارستانها که تو این چند وقته حسابی همه را خسته کرده...هفته بعد هم قراره بیمارستان ما را بیان بازدید و من هم مسئول اعتباربخش قسمت خودمون هستم و خوب خیلییییییی کار دارم..... هفته قبل هم که سیزده ماهگی ات بود، میخواستم بیام برات بنویسم که اون اتفاق انگشتم نذاشت!!!! الان هنوز تو آتل باید باشه((شاید تو یه پست نوشتم چی شد) خوب اینا دلایل تاخیر در نوشتنم خوب فکر کنم امروز هم نتونم عکسهات را بذارم ولی یه کم مینویسم از حیوونها اینها را بلدی: شعر ببعی که گفته بودم گاوه میگه: ماااااا کلاغه میگه : گار(همون قار خودمون ) ما: تسنیم خانوم ...
27 ارديبهشت 1392

کتاب، کتابخوانی

یادم میاد اولین کسی که ما را با کتاب آشنا کرد مامانم بود. خودش میگه اولین کتاب را برای خاله آسیه حدود 5ماهگی اش خریده: گربه من نازنازیه و این کتاب خریدنها و خوندنها ادامه داشت. برای ما سه تا خواهر همیشه سه جلد کتاب جدا می خرید. یه عالمه کتاب داشتیم. هرکسی اسمش را روش بزرگ به خط خودش بزرگ نوشته بود: این کتاب زینب ... است کلاس دوم بعد یه کتابخونه برای خودمون درست کرده بودیم و کتابهای همدیگه را امانت میگرفتیم. هنوز هم بعضی از این کتابها را داریم...بزرگتر که شدیم و دایی محمود هم به سنی رسیده بود که کتاب دوست داشت و کم کم میتونست خودش بخونه، عیدی هامون را جمع میکردیم و با بابایی میرفتیم نمایشگاه کتاب تو خیابون سئول و همه عیدی ها را کتاب میخریدی...
17 ارديبهشت 1392

اولین شعری که یاد گرفتی

ما: ببعی میگه؟ تسنیم: بععععععععععع ما: دنبه داری؟ تسنیم: نععععععععععع ما: پس چرا میگی؟ تسنیم: بعععععععععععع توضیح: جوابهای تسنیم با لرزش و کشیده است درست مثل خود ببعی پ.ن: بابا صدرا اعتراض کرد که دخترم شعر را کامل میخونه چرا مصراع آخر را ننوشتی. من هم چندبار که ازت پرسیدم دیدم که خیلی با مزه و خوردنی جوابمون را میدی و این پست را تصحیح کردم... ...
12 ارديبهشت 1392

دومین دندان

دیروز که هم روز مادر بود و هم روز زن و هم ششمین سالروز عقد من و بابا دومین دندونت هم از لثه ات بیرون اومد مبارک خودت و من و باباو همه فامیل و دوستان که اینقدر منتظرشون بودیم خوب این دندونت هم شد عیدی مادرمان در روز ولادتش... توضیح: اولین دندون پایین سمت چپ و دومین بالا سمت چپ. جالبه که دمومی بیشتر از اولی اومده بیرون ...
12 ارديبهشت 1392

بهترین مادر

عزیزکم، امشب شب شهادت مادرمان است. چند روزی است تمامی شهر رنگ و بوی عزای مادر دارد. خانه مامانی هم روضه برقرار است و این اولین مراسم عزاداری اهل بیت در سال دوم زندگی ات است، همانطور که پارسال دوهفته داشتی و اولین روضه رفتنت، روضه مادرمان بود...مادری بسیار بسیار مهربان...مادری که تمامی اتفاقات خوب زندگی ام در سالروز تولد و یا ایام شهادتش اتفاق افتاده: پرواز عمره دانشجویی ام درست روز تولدش بود سال85...پیمان عقد من و بابا سال86 نیز روز تولد بود...روزی که چشمانت را به دنیا باز کردی نیز در ایام فاطمیه بود... و امروز درست در شب شهادت مادر است که اولین دندانت لثه ات را شکافت و بالاخره این انتظار طولانی ما به نتیجه رسید...یک سال و پنج روز داری... ...
8 ارديبهشت 1392

جشن تولد(تصویری)

  پنج شنبه یه مولودی کوچیک داشتیم به همراه جشن تولد یکسالگی عزیزم. اینجا تسنیم نشسته رو میز تولد کنار کادویی(همون گوزنه) که مامان بزرگ باباصدرا براش آورده   فرشته کوچولوی خودم. یک ساعت قبل از شروع مراسم یه خواب ناز خیلی خوش موقع کرد که ما به کارهامون برسیم *********************************************************************** این سه چرخه ایست که ما برای تولدش گرفتیم. اسمش را کادو نمیشه گذاشت آخه پدر و مادر ها همیشه دارن برای بچه هاشون وسایلی که لازم دارن  را میخرن و پس همیشه دارن کادو میخرن تسنیم را گذاشتم توش که مثلا یه عکس بتونم از خودش و کیکش بندازم و کیک هم سالم بمونه ولی خوب... ********...
6 ارديبهشت 1392
1